داستان شب احیاء
یکی از دوستان می گفت : لباس مشکی پوشیدم و رفتم مسجد برای مراسم احیاء نیم ساعتی بود که از مراسم گذشته بود آنقدر شلوغ بود که حتی درحیاط مسجد هم نشسته بودند صدای " الهی العفو ، الهی العفو و صدای خلصنا من النار یا رب " آنها تو فضای مسجد پیچیده بود آمدم برم داخل مسجد دیدم یک دختربچه جلوی درب مسجد نشسته و یک بسته آدامس و چند تا فال گذاشته جلویش چند دقیقه ای ایستادم و نگاهش کردم هیچکس ازش چیزی نخرید بی اعتنا مردم از کنارش می گذشتند . رفتم جلو گفتم : خوبی ، گفت : الحمدالله ، عمو یک آدامس ازمن می خری دست کردم تو جیبم فهمیدم چون عجله داشتم تا خود را به مراسم احیاء برسانم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم گفتم : چشم الساعه برمی گردم خونه و کیف پولم رو می آورم و از تو آدامس و فال می خرم گفت : عمو تو می دانی " الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب " یعنی چه ؟ آخه امشب همه این جمله رو میگن گفتم : یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتش جهنم دورکن گفت : یعنی جهنم گرمه گفتم : بله ، عمو خیلی گرمه . گفت : یعنی از تو چادر ما هم گرم تره ؟ گفتم : چادر ، گفت : بله ، من و مادرم و خواهر کوچیکم تو چادر زندگی می کنیم ظهر که می شه آفتاب ما رو می سوزونه خیلی گرمه خیلی ، مادرم قلبش درد می کنه گرمش که می شه بیشتر قلبش درد می گیره سرم را انداختم پایین اشکم درآمد دخترک ادامه داد : عمو یعنی حالا اگه بگم : " خلصنا من النار یا رب " خدا من رو از آتش جهنم دور می کنه از گرما تو چادر دور می کنه آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم . اگه اتفاقی براش بیفنه من می میرم ، ازشنیدن حرفهای دخترک می خواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت این بچه اینجا نشسته به امید اینکه شما یک آدامس ازش بخرید ویا کمکی بهش بکنین تا از گرمای تو چادر خلاص بشه بعد شما قرآن بالای سرتون می گیرید و" خلصنا من النار " می گویید الهی العفو اینجا نشسته الهی العفو شما این دختر معصوم است یک بسته آدامس به من داد و گفت : عمو ، این آدامس رو من به تو می دم چون تو تنها کسی بودی که حاضرشدی باهام صحبت کنی همینجوری من اشک می ریختم و رفتم خونه کیف پولم رو برداشتم و دوباره به مسجد آمدم ولی هرچه گشتم دختر بچه رو ندیدم به آسمون نگاه کردم و چشمانم پرازاشک شد گفتم : الهی العفو من بی معرفت ر و ببخش آدامس رو باز کردم و تو دهنم گذاشتم مزه درد می داد ، مزه بغض می داد ، مزه اشک می داد .