قاضی عادل
در روزگاران قديم تاجر خوشنامي در شهري با زن و فرزندان خويش زندگي مي كرد بخاطر مشغله اي كه داشت هنوز موفق نشده بود به زيات خانه خدا برود بالاخره عزم را جزم كرد كه توشه سفر را بردارد و به سمت خانه كعبه حركت كند تاجر صد كيسه زر داشت و نمي توانست آنها را در خانه بگذارد بنابراين تصميم گرفت به سراغ امانت دار شهر برود تا صد كيسه زر را به او تحويل دهد . تاجر به سمت حجره امانتدار براه افتاد امانتدار در كنار درختي نزديك حجره اش نشسته بود تاجر نزد او رفت و گفت : من اين صد كيسه زر را به تو مي سپارم تا از سفر برگردم امانت دار گفت خيالت آسوده باشد . روز موعود فرا رسيد و تاجر پس از خداحافظي از افراد خانواده خود و همسايگانش راهي سفر گرديد . چند ماه در راه بود تا به نزديكي شهر مكه رسيد در آنجا محرم شد و به طرف خانه خدا براه افتاد به آنجا كه رسيد طبق سنت الهي حج عمره تمتع را بجاي آورد و سپس به يك كاروانسرا رفت تا در آنجا به استراحت بپردازد چند روز در كاروانسرا ماند تا روز هشتم ذي الحجه فرا رسيد دوباره محرم شد و اعمال اول حج تمتع را شروع كرد . روز سيزدهم ذي الحجه از مني وارد مكه شد و اعمال دوم حج تمتع را به پايان رسانيد بعد از اعمال حج تمتع به سمت ديار خويش حركت كرد پس از گذشت ماهها او به شهر خود رسيد و يك راست به سمت خانه خود رفت و همسرش از ديدن او خيلي خوشحال شد روزهاي اول همسايگان به ديدن او مي آمدند . چند روز بعد تاجر به سراغ امانت دار شهر رفت و گفت : اي دوست خوب من آمده ام تا امانتي خود را كه صد كيسه زر بود از تو بستانم امانت دار گفت : چه مي گوئي اي مرد ، من اصلا تو را نمي شناسم مرد تاجر كه از تعجب شگفت زده شده بود گفت : من را نمي شناسي ؟ سال قبل كه من مي خواستم به سفر خانه خدا بروم پيش تو آمدم صد كيسه زر را به تو سپردم چگونه يادت نيست . امانتدار گفت : ياوه مي گوئي تو نزد من چيزي را نسپرده اي تاجر دست امانت دار را به زور گرفت و نزد قاضي شهر برد و گفت : اي قاضي سال گذشته من قبل از سفر حج نزد امانتدار آمدم . صد كيسه زر خود را به رسم امانت به او سپردم اما حالا حاشا مي كند و اين قضيه را انكار مي نمايد . قاضي رو به امانتدار كرد و گفت : آيا گفته هاي اين مرد تاجر را قبول داري ؟ امانتدار گفت : نه ، من اصلا اين مرد را نمي شناسم او دروغ مي گويد قاضي به تاجر گفت : آيا شاهدي هم داري ؟ او جواب داد : نه ، قاضي دوباره از مرد تاجر سئوال كرد : آيا در آنجائي كه تو امانت خود را به او سپردي نشانه اي يا چيزي در آن اطراف نبود ؟ مرد تاجر گفت : در جائي كه من امانت خود را به امانتدار دادم جز يك درخت چيز ديگري اطراف ما نبود . قاضي داروقه را صدا زد و به اوگفت : با مرد تاجر برويد به محلي كه درخت در آنجاست و از درخت سئوال كنيد آن درخت بايد شهادت بدهد كه كداميك راست مي گويند ، داروقه و مرد تاجر به طرف آن مكان حركت كردند امانتدار و قاضي هم در محكمه منتظر ماندند ساعتي گذشت قاضي گفت : نمي دانم چرا آنها دير كرده اند امانتدار گفت : قربان تا آنجا راه درازي در پيش است فكر نمي كنم هنوز به آنجا رسيده باشند . بعد از مدتي داروقه و مرد تاجر بازگشتند و به قاضي كفتند : ما هر چه از درخت سئوال كرديم جوابي نشنيديم قاضي گفت : درخت خود شهادت داد داروقه و تاجر متعجب شدند و گفتند : قاضي ، چطور درخت شهادت داده در حالي كه ما هر چه از درخت سئوال كرديم جوابي نشنيديم سپس قاضي رو به امانتدار كرد و گفت : تو كه او را نمي شناسي چطور فهميدي كه هنوز داروقه و تاجر به آنجا نرسيده اند . بنابراين معلوم شد كه تاجر درست مي گويد حال اي امانتدار بشتاب و صد كيسه زر تاجر را بياور امانتدار كه دستش جاوي آنها رو شده بود به پاي تاجر افتاد و گفت : اي تاجر من اشتباه كردم و از كرده خود پشيمانم مرا ببخش كه اگر نبخشي جرم من سنگين تر مي شود تاجر دلش بحال او سوخت و گفت : به شرطي تو را مي بخشم كه ديگر خطائي انجام ندهي امانتدار بلند شد و با عجله به طرف حجره اش رفت و صد كيسه زر را تحويل صاحبش داد . دوستان گرامي از اين داستان بايد عبرت گرفت و به ياد داشته باشيم اگر بازاري هستيم جنس ارزان قيمت و مرغوب بدست مشتري بدهيم اگر قاضي هستيم مانند همين داستان به عدالت حكم كنيم اگر پزشك هستيم به قسمي كه خورده ايم پايبند باشيم اگر پليس هستيم محافظ جان و مال مردم باشيم . اگر نويسنده هستيم دقت كنيم مطالبي را كه عرضه مي كنيم ايمانمان را بر باد ندهد اگر روحاني هستيم به گفته هاي خود عمل كنيم تا مردم به ما اعتماد كنند اگر كارمند دولت هستيم در ساعات اداري كم كاري نكنيم و اگر شغلي داريم كه با ترازو سرو كار داريم هميشه جنسي را كه براي مشتري وزن مي كنيم بچربانيم اميدواريم كه خداوند همه ما را به راه راست هدايت كند و ما را از شيطان دور فرمايد انشاالله .