داستان کتاب کلیله و دمنه
اصل کتاب کلیله و دمنه یک اثر هندی و به زبان سانسکریت است در این کتاب قصه های آموزنده ای از زبان حیوانات جنگل نگارش شده است . از منظر این کتاب انسان مطلوب کسی است که سرشار ازعشق به زندگی و سراسر تحرک و پویائی باشد با درایت از عهده مشکلات خویش برآید و تا می تواند در رویا روئی با خطرات هوشمندی خود را بکار گیرد . در زمان ساسانیان به دستور خسرو انوشیروان، برزویه طبیب مامور شد که این کتاب را به پهلوی ترجمه کند در سال 570 میلادی این کتاب به زبان سریانی برگردانده شد . در قرن هشتم هجری شمسی ابن مقفع آن را به زبان عربی ترجمه کرد و این ترجمه منشاء ترجمه های ایرانی و اروپائی و ... گردید . حقیر به نقل یکی از داستانهای این کتاب با ارزش می پردازم ، یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در زمانهای خیلی قدیم در جنگل شیری زندگی می کرد که خود را سلطان جنگل می نامید یک روباه و زاغ و شغال هم در خدمت سلطان جنگل بودند . روزی از روزها یک تاجر با چند نفر شتر که بارشان پارچه بود از کنار جنگل می گذشتند وقتی تاجر به چشمه آبی که از داخل جنگل می گذشت رسید، همانجا توقف کرد تا استراحت کند . یکی از شترها بلند شد و بداخل جنگل رفت تاجر پس از استراحت تصمیم گرفت که براه خود ادامه دهد بعد از این که همه چیز را بررسی کرد تازه فهمید یکی از شترهایش نیست هرچه صبر کرد که آن شتر به آنجا بیاید خبری نشد . تاجر هم که دید وقت تنگ است بناچار بدون آن شتر کاروان را حرکت داد شتر بخت برگشته که وارد جنگل شده بود راه برگشت را گم کرده بود با تلاش فروان بلاخره راه را پیدا نمود زمانیکه به آن محل رسید دید صاحبش او را تنها گذاشته و رفته است . در کنار همان چشمه با حالتی غمناک نشست ، سلطان جنگل با چاکرانش (زاغ و شغال و روباه) تشنه شده بودند و به همین خاطر به کنار چشمه آمدند و آب خوردند سپس چشمشان به شتر نگون بخت افتاد شتر از وحشت در جای خود میخکوب شده بود شیر به سمت شتر آمد و گفت : تو اینجا چه کار می کنی ؟ شتر هم داستان خودش را تعریف کرد سلطان جنگل هم بعد از شنیدن حرفهای شتر دلش به حال او سوخت و گفت : تا هر وقت که بخواهی می توانی در کنار ما بمانی شتر هم خیلی ذوق زده شد و گفت : ای سلطان جنگل تو مرا از نگرانی بیرون آوردی اگر قابل باشم می خواهم یکی از چاکران شما باشم . بالاخره همگی براه افتادند از این قضیه ماهها گذشت تا اینکه در یکی از روزها شیر از بیشه اش بیرون آمد و جهت شکار به راه افتاد در راه با فیلی مواجه شد چون هرکدام از آنها می خواستند قدرت خود را به رخ یکدیگر بکشند به مبارزه پرداختند . در این مبارزه شیر با بدن زخمی و سری شکسته به بیشه آمد و چاکران خود را صدا زد و گفت : حال و روز من را که می بینید دیگر نمی توانم به شکار بروم چند روزی باید استراحت کنم شما این چند روز باید به شکار بروید و غذای مرا تهیه کنید . شتر در بین چاکران نبود و در اطراف بیشه به چرا مشغول بود روباه آهسته به زاغ و شغال گفت : آلان بهترین فرصت است تا از دست شتر خلاص شویم زاغ و شغال گفتند : آقا روباه چه نقشه ای در سر داری ، روباه گفت : همین حالا از بیشه بیرون می رویم و ساعاتی بعد برمی گردیم و به ولی نعمت خود می گوئیم هر چه گشتیم شکار گیر نیاوردیم . مدتی را در جنگل سپری کردند و به بیشه باز گشتند ، روباه به شیر گفت : قربانت گردم ما هر چه گشتیم چیزی برای شکار نیافتیم حالا چه دستوری می دهید شیر گفت : من گرسنه هستم هر طور شده شکاری تهیه کنید . روباه مکار گفت : قربان این شتر بی خاصیت خارج از بیشه به چرا مشغول است و اصلا به شما اهمیت نمی دهد که چه برسر شما آمده بهترین راه این است که او را بعنوان شکار بپذیرید. تا چند روز دیگر هم می توانید از گوشت آن استفاده کنید . شیر گفت : من قول داده ام که از او حمایت کنم و تا هر وقت دوست دارد همین جا بماند این دور از جوانمردی من است . روباه گفت : قربان من طوری با او صحبت می کنم که خودش نزد شما بیاید و با التماس از شما بخواهد که خودش را فدای شما کند . شیر گفت : هر کار می کنی بکن ولی مواظب باش شتر از نقشه تو بوئی نبرد آنها از بیشه بیرون آمدند و چهره خود را درهم کردند و به سراغ شتر رفتند روباه به شتر گفت : سلام ، حالت چطور است شتر گفت : من حالم خوب است ، چه عجب که یادی از ما کردید چرا غمناک هستید ؟ روباه شروع به گریه وزاری ساختگی نمود و به او گفت مگر خبر نداری سرورمان زخمی و در بستر بیماری است ما هرچه در جنگل گشتیم شکاری را پیدا نکردیم در این میان شغال گفت : سرورمان برای ما خیلی زحمت کشیده ما خود را مدیون او می دانیم من که تصمیم گرفته ام که جان ناقابل خود را در اختیار سلطانم قرار دهم . روباه بلافاصله گفت : گوشت تو برای سلطان ما مزه خوبی ندارد اجازه بده که من خود را فدای سلطان کنم زاغ گفت : من اصلا به شما اجازه نمی دهم که چنین کاری را بکنید من خودم فدائی سلطان هستم . شتر که از این همه فداکاری ریاکارانه دوستانش به وجد آمده بود گفت : گیرم که شما خود را فدای سلطان کنید همه شما غذای یک روز او هستید اما من می خواهم محبت سلطان را جبران کنم و خود را فدای سرورمان کنم . از طرفی من گوشت زیادتری دارم که غذای چند روز سلطان را تامین می کند زاغ و شغال و روباه که فهمیدند نقشه آنها گرفته سرا سیمه گفتند : آفرین بر این شتر با وفا بیائید همگی نزد سلطان باز گردیم و جریان را به او بگوئیم . موقعی که نزد سلطان رسیدند روباه گفت : ما با هم مذاکره کردیم قرار شد ابتدا که شتر گوشت فراوانی دارد خود را فدای شما کند بعد اگر شکار گیر نیاوردیم ما خودمان هم فدای سلطان کنیم . شیر گفت : من به چنین دوستانی افتخار می کنم اما به شتر قول داده ام که از او نگهداری کنم چطور می توانم بگویم خود را غذای من قرار ده ؟ شتر بیچاره که از نقشه شیطانی آنها خبر نداشت گفت : سرورم جان ما در مقابل زحماتی که برای ما کشیده اید قابلی ندارد خواهش می کنم فرصت را از دست ندهید . شیر به شغال و روباه اشاره کرد که به شتر حمله کنند و گوشت آنرا برای او کوچک لقمه کنند . روباه و شغال با چنگالهای تیز خود بر شتر بیچاره یورش بردند و در چشم به هم زدنی بدن او را قطعه قطعه کردند . از این داستان چنین نتیجه می گیریم که انسان نباید بدون شناخت دیگران با آنها صمیمی شود و کورکورانه از آنها پیروی کند .