داستان ملانصرالدین
اهالی روستائی از ملانصرالدین دعوت کردند که در روستا برایشان سخنرانی کند ملا پاسخ می دهد که اگر نفری پنج سکه به او بدهند برای سخنرانی خواهد آمد اهالی روستا کنجکاو شدند که بدانند ملا چه چیزبا ارزشی می خواهد به آنها بگوید که از آنها تقاضای سکه نموده است . از اینرو بهرزحمتی که بود نفری پنج سکه را فراهم کرده و به دست وی رساندند در روز موعود ملا در حالیکه سکه ها در جیبش صدا می کردند بالای منبر رفت و سخنرانی بسیار زیبائی نمود سپس از منبر پایین آمد رو به اهالی روستا که آماده خروج از صحنه سخنرانی بودند کرد و گفت : مردم بیایید جلو و پولتان را پس بگیرید اهالی روستا که از این کار ملا هاج و واج مانده بودند و این حرف ملا آنها را برای چند لحظه گیج و منگ کرده بود به ملا گفتند : ملا این دیگر چه جور کاری است اینکه تو می خواهی پولمان را پس بدهی چه معنی خواهد داشت ؟ . ملانصرالدین لبخندی زد و گفت : من به این سکه های شما نیازی نداشتم چون کارشان را کردند اما دو نکته بسیار ظریف در این مسئله هست اول اینکه به حرفهایم خوب گوش دادید چون برایش بهائی پرداخت کرده بودید دوم اینکه من خیلی زیبا صحبت کردم چون در جیبم پول بود از این داستان می توانیم چنین نتیجه گیری کنیم که در دنیای امروز فقر آتشی است که خوبی ها را می سوزاند و ثروت و مال اندوزی پرده ای است که بدی ها را می پوشاند و حاصلش را داریم به عینه می بینیم . چون خیلی از افرادی که در زندان بسرمی برند بخاطر چک برگشتی آنهاست که از بد روزگار کاسبی اشان به ورشکستگی منجر شده و نتوانستند به موقع چک خود را پاس کنند ولی افرادی هستند که تعدادشان هم در جامعه امروز ما کم نیستند این افراد با ثروت باد آورده روز به روز بر درآمدزائی خود تلاش می کنند و حاضرند برای ثروت اندوزی به هر کاری دست بزنند تا آنرا بدست آورند از اینرو ثروت های این افراد بدی هایشان را می پوشاند و چه بسا که مردم خیال می کنند آنها انسان شریفی هستند شوربختانه نمی دانند که اگر این پرده عقب برود آنها چه شیاطین بی رحمی هستند که فقط خدا آنها را خوب می شناسد اینجور آدمها اصلا خدا را فراموش کرده اند و خدا هم آنها را فراموش کرده است و خداوند با این افراد کاری کرده که توفیق شکرگزاری را از آنها صلب نموده است و خودشان نمی دانند خیال می کنند پروردگار به آنها لطف کرده و این ثروت را در اختیار آنها گذاشته است زهی خیال باطل .